کنار پنجره چشمش به خیابان افتاد ناگهان از نگهش غم به دل و جان افتاد به خیالش که غباری نشسته است به جان که زبان بر سر بازار به دندان افتاد رخت بر برست همه هیمنه مرد شبی که همه هیمنه اش بر کج دندان افتاد گفت آن را که نباید به زبان راند ولی هر کلامش شده تیری و به جانان افتاد اشک شد ناله شد و تا به سحر زار گریست آن رقیبی که چنین باز به زندان افتاد اذن هم خواست ولی راه به جاهش بستند آن شبی را که رهش باز به مستان افتاد جامی از می بفشارید بر این نامه سیاه که همه افتاد ,دندان افتاد ,خیابان افتاد ,پنجره چشمش ,کنار پنجره منبع
درباره این سایت