از بس که در حسرت لبهای تو ماندم سیلی ز نم اشک از این دیده فشاندم آغوش تو گرم است برای من مسکین تا از غم هجرت دل دیوانه رهاندم از صبح ازل از من بیچاره نپرسید آن یار پریچهره که هجرش چه رساندم؟ از رونق بازار محبت خبری نیست داد است و فغان تا به سماعش برساندم صد لیلی اگر بر من بیچاره بگریند از دامن مجنونم و این سیل رواندم سر سلسله موی سیاهت به چه ماند چون شام سیاهی است که تا صبح رساندم این نغمه ناکوکٍ دل از داغ فراق است ور نه غزل هجر تو را کوک بخواندم حسرت لبهای منبع
درباره این سایت