تشنه ام این رمضان آب حیاتم بدهید از غم و غصه این قوم نجاتم بدهید مانده ام باز بگیرم سر گیسوی نگار؟ قطره ای از یم عشق صلواتم بدهید هر سحرگاه دعای سحری می آید جرعه ای از می ناب حسناتم بدهید توبه بشکته ام از گردش ایام زیاد بشکنید جام مرا، آب حیاتم بدهید لیلی ار با من مسکین سر سودا دارد باز از آن لب لعلش به زکاتم بدهید نوش داروی غم هجر رخش تنهایی است هر شب اینجا به من آن ذات و صفاتش بدهید بگشاید به رویم در میخانه عشق از لب ذکر دعا تازه براتم بدهید بگذارید که بدهید ,حیاتم ,حیاتم بدهید منبع
درباره این سایت